تبلیغات
حرفهایم با تو - تو نسیتی كه ببینی

اگر خوبت نباشم مهربانم زرد خواهم شد حرفهایم با تو

تو نسیتی كه ببینی
چهارشنبه 15 شهریور 1385

تو نسیتی كه ببینی

تو نیستی كه ببینی
 چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است
 چگونه عكس تو در برق شیشه ها پیداست
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است
هنوز پنجره باز است
تو از بلندی ایوان به باغ می نگری
درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها
به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند
تمام گنجشكان
كه درنبودن تو
 مرا به باد ملامت گرفته اند
ترا به نام صدا می كنند
هنوز نقش ترا از قراز گنبد كاج
كنار باغچه
زیر درخت ها لب حوض
درون آینه پاك آب می نگرند
تو نیستی كه ببینی چگونه پیچیده است
طنین شعر تو مگاه تو درترانه من
تو نیستی كه بیبنی چگونه می گردد
 نسیم روح تو در باغ بی جوانه من
چه نیمه شب ها كز پاره های ابر سپید
به روی لوح سپهر
ترا چنانكه دلم خواسته است ساخته ام
چه نیمه شب ها وقتی كه ابر بازیگر
هزار چهره به هر لحظه می كند تصویر
به چشم همزدنی
میان آن همه صورت ترا شناخته ام
به خواب می ماند
تنها به خواب می ماند
 چراغ آینه دیوار بی تو غمگینند
تو نیستی كه ببینی
 چگونه با دیوار
به مهربانی یك دوست از تو می گویم
تو نیستی كه ببینی چگونه از دیوار
 جواب می شنوم
تو نیستی كه ببینی چگونه دور از تو
به روی هرچه دیرن خانه ست
غبار سربی اندوه بال گسترده است
 تو نیستی كه ببینی دل رمیده من
بجز تو یاد همه چیز را رهاكرده است
غروب های غریب
 در این رواق نیاز
پرنده ساكت و غمگین
ستاره بیمار است
دو چشم خسته من
 در این امید عبث
دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است
تو نیستی كه ببینی



[ چهارشنبه 15 شهریور 1385 - 02:09 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]
[ پیام ()|| احد ] [شعر , ] [+]