تبلیغات
حرفهایم با تو - مطالب قطعه ادبی

اگر خوبت نباشم مهربانم زرد خواهم شد حرفهایم با تو

دوشنبه 6 شهریور 1385



[ دوشنبه 6 شهریور 1385 - 03:08 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : دوشنبه 6 شهریور 1385 - 03:08 ق.ظ]
[ پیام ()|| احد ] [قطعه ادبی , ] [+]
دوشنبه 22 خرداد 1385

 خوشبختی ، نامه ایی نیست که یکروز ، نامه رسان زنگ در خانه ات را بزند و آن را به دستهای منتظر تو بسپارد . خوشبختی ، ساختن عروسک کوچکی ست از یک تکه خمیر نرم شکل پذیر ...به همین سادگی ، به خدا به همین سادگی ، اما یادت باشد که جنس آن باید از عشق و ایمان باشد نه هیچ چیز دیگر.



[ دوشنبه 22 خرداد 1385 - 03:06 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]
[ پیام ()|| باربود ] [قطعه ادبی , ] [+]
چهارشنبه 30 فروردین 1385


عشق چیست ؟
عشق دانش است . دانش و فرهنگ است توامان و آن كس كه از این دو بی بهره است توانای عشق ورزیدن ندارد عشق دلپذیر ترین جهان بینی آدمی است آن جهان بینی نجیب و جلیل كه از آغاز تاریخ انسان تا كنون جانهای شیفته بسیاری برای بر پاداشتن جهانی شایسته و بایسته ی آن كوشیدند و جان باختند برای :
روزی كه كمترین سرود بوسه است

و هر انسان
برای هر انسان 

برادریست

روزی كه دیگر درهای خانه شان را نمی بندند

قفل افسانه ای است و قلب برای زندگی بس است



[ چهارشنبه 30 فروردین 1385 - 01:04 ب.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]
[ پیام ()|| باربود ] [قطعه ادبی , ] [+]
سه شنبه 16 اسفند 1384

میدونی چراوقتی میخوای بری تورویا چشمهات رومیبندی؟؟؟؟

وقتی میخوای گریه کنی چشمهات رو میبندی؟؟؟

وقتی میخوای کسی رو ببوسی چشمهات رو میبندی؟؟؟؟....

چون قشنگ ترین چیز های این دنیا قابل دیدن نیست



[ سه شنبه 16 اسفند 1384 - 01:03 ب.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]
[ پیام ()|| باربود ] [قطعه ادبی , ] [+]
چهارشنبه 12 بهمن 1384

خلوتم را نشكن شاید این خلوت من كوچ كند به شب پروانه به صدای نفس شهنامه به طلوع اخرین افسانه و غروبی كه در ان نقش دیوانگی یك عاشق بر سر دیواری پیدا شد. خلوتم را نشكن خلوتم بس دور است ز هوای دل معشوق سهند خلوتم راه درازی ست میان من و تو خلوتم مروارید است به دست صیاد خلوتم تیر وكمانی ست به دست ارش خلوتم راه رسیدن به خداست خلوتم را نشكن



[ چهارشنبه 12 بهمن 1384 - 12:02 ب.ظ ]
[ویرایش شده در : چهارشنبه 12 بهمن 1384 - 12:02 ب.ظ]
[ پیام ()|| احد ] [قطعه ادبی , ] [+]
چهارشنبه 5 بهمن 1384

ای تو جاری شده درقشنگترین دقاقیم

ای تو با من آشنا ناجی قلب عاشقم

ای تو پیدا شده در لحظه انتخاب دل

ای تو درسکوت شب بهارپاییزدلم

کسی مثل تو ،تو حرم نفسم جاری نشد

کسی مثل تو به سرم دست نوازش نکشید

کسی مثل تو منو به ظلمت شب نسپرد

کسی قلب منو مثل تو به آتیش نکشید

هیچکی هستی منو مثل تو از من نگرفت

کسی مثل تومنو اسیر تنهایی نکرد

کسی مثل تو برام آیه تاریکی نشد

کسی مثل تو به من حلقه نابودی نزد

عاقبت عشق دروغین و فریبنده تو

منو تا مرز بد لحظه بدنامی کشید

من هنوز دوزخی عشق دروغین توام

از تو این تشنه تن خسته به انتها رسید



[ چهارشنبه 5 بهمن 1384 - 04:01 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]
[ پیام ()|| باربود ] [قطعه ادبی , ] [+]
چهارشنبه 16 آذر 1384
دریا

[ چهارشنبه 16 آذر 1384 - 03:12 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]
[ پیام ()|| احد ] [قطعه ادبی , ] [+]
فرشته ها هم گریه می کنند
چهارشنبه 2 آذر 1384

آنروز كلاس آنقدر طول كشید كه وقتی به ساعت نگاه كردم متوجه شدم دیر به منزل پیرزن خواهم رسید.

و آنقدر با عجله مسیر را پیمودم كه وقتی به منزل پیرزن رسیدم هنوز نفس نفس می‌زدم. تا آمدم از اشاره‌های او فهمیدم كه از دیركردنم ناراحت است و با اشاره او خواسته‌اش را درك كردم.به سرعت از دستشویی لگنش را آوردم. دیگر به همه چیز عادت كرده بودم و حتی بوی تعفن نیز برایم بی اهمیت بود همیشه در این مواقع بغضی گلویم را می‌فشرد بغضی نه برای آنكه باید پیرزن را تمیز می‌كردم بغض از برای اینكه این پیرزن با وجود آن همه مال و مكنت كسی را ندارد و اگر من نبودم كه به خاطر كسب نان به او برسم چه كس به دادش می‌رسید و اگر روزی من اینچنین شوم سرنوشتم چه خواهد شد.
پیرزن با وجود گذشت كهنسالی باز زیبا بود اما من با آنكه 23 بهار عمرم می گذشت چهره با طراوت نداشتم و از زیبایی بهره‌ای نبرده بودم. غم وجودم را در بر گرفت و شب هنگام زمان بازگشت به خانه اشك مرا رها نمی خواست تا آنكه صدای كودكی كه با انگشت مرا به مادرش نشان می‌داد توجهم را جلب كرد: مامان مگه فرشته‌ها هم گریه می‌كنند

نویسنده : مریم عابدینی



[ چهارشنبه 2 آذر 1384 - 11:11 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]
[ پیام ()|| احد ] [قطعه ادبی , ] [+]
جمعه 22 مهر 1384

عشق حقیقی

موسی مندلسون، پدر بزرگ آهنگساز شهیر آلمانی، انسانی زشت و عجیب الخلقه بود. قدّی بسیار كوتاه و قوزی بد شكل بر پشت داشت.

موسی روزی در هامبورگ با تاجری آشنا شد كه دختری بسیار دوست داشتنی به نام فرومتژه داشت. موسی در كمال ناامیدی، عاشق آن دختر شد، ولی فرمتژه از ظاهر و هیكل از شكل افتاده او منزجر بود.

زمانی كه قرار شد موسی به شهر خود بازگردد، آخرین شجاعتش را به كار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرین فرصت برای گفتگو با او استفاده كند. دختر حقیقتاً از زیبایی به فرشته ها شباهت داشت، ولی ابداً به او نگاه نكرد و قلب موسی از اندوه به درد آمد. موسی پس از آن كه تلاش فراوان كرد تا صحبت كند، با شرمساری پرسید:

- آیا می دانید كه عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته می شود؟

دختر در حالی كه هنوز به كف اتاق نگاه می كرد گفت:

- بله، شما چه عقیده ای دارید؟

- من معتقدم كه خداوند در لحظه تولد هر پسری مقرر می كند كه او با كدام دختر ازدواج كند. هنگامی كه من به دنیا آمدم، عروس آینده ام را به من نشان دادند، ولی خداوند به من گفت:

- «همسر تو گوژپشت خواهد بود.»

درست همان جا و همان موقع من از ته دل فریاد برآوردم و گفتم:

«اوه خداوندا! گوژپشت بودن برای یك زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چی زیبایی است به او عطا كن.»

فرومتژه سرش را بلند كرد و خیره به او نگریست و از تصور چنین واقعه ای بر خود لرزید.

او سالهای سال همسر فداكار موسی مندلسون بود


[ جمعه 22 مهر 1384 - 12:10 ب.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]
[ پیام ()|| احد ] [قطعه ادبی , ] [+]
یکشنبه 17 مهر 1384

غرور

سنگ ریزه کوچک مقابل کوه بلند ایستاد و گفت : ای کوه بزرگ لطفا مرا جزیی از وجود خودت کن که سخت تنهایم و باعث شکوه تو خواهم شد .

کوه خندید و با تکبر گفت : تو سنگریزه نادان چه تاثیری برعظمت من خواهی داشت ؟

سنگریزه های سطح کوه از گفته اش دلخور شدند و یکی یکی از کوه جدا شدند . دیری نپایید که از کوه بلند تنها خاطره ای در ذهن دشت باقی ماند.



[ یکشنبه 17 مهر 1384 - 09:10 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]
[ پیام ()|| احد ] [قطعه ادبی , ] [+]